میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

میوه دل

دخمری متولد شد

سلام به روی ماه عزیزترین ، شیرین ترین پسر دنیا الان که دارم اینها رو می نویسم از نیمه شب گذشته و ما وارد دهم تیرماه شدیم اگه بخوام بگم باید بگم دیروز بلاخره دخترخاله جون متولد شد فرشته کوچولو بلاخره با اجازه خدا از آسمون اومد پایین بله دیروز نهم تیرماه همزمان با صدای اذان ظهر دخمر گیس گلابتونمون متولد شد وااااااااای بلاخره چشممون به جمال یه دختر روشن شد . ان شاالله خوش قدم باشه . من کلی از این بابت ذوقیدم یه دختر تپلی و ناز و شکمو که با وجود اینکه می دونه مامانیش شیر نداره یه سره شیر میخواد و من با اجازه شما میرم بهش شیر میدم اما غصه نخور پسرم اونقدری نمیدم که به هم محرم بشین ؟؟؟؟ آرام جون مامی یه دنیا دوستت ...
10 تير 1391

این چیه دیگه

شاه پسری سلام با وجود اینکه هنوز با کمک راه میری و دستت رو به دیوار و وسایل میگیری و راه میری چند روز پیش برای اولین بار کفش    پات کردم اول که با تعجب به کفشا نگاه میکردی و می خواستی درشون بیاری و تعجبت وقتی به اوج رسید که کفشات سوت زد و صدا داد که شما با ناباوری گفتی ( اه ) و دیگه خوشت اومد که کمکت کنیم تا راه بری و کفشات صدا بده . روز بعد کفشایی رو پات کردم که چراغ داشت و روشن میشد شما که فکر میکردی صدا میده به محض اینکه پات کردم پاتو محکم زدی به زمین اما بر عکس تصورت چراغاش روشن شد و شما یه مرتبه دیگه با ناباوری گفتی ( اه ) قربونت برم امیدوارم هرچه زودتر بتونی بدون کمک با کفشای خوشگلت راه بری . نفس من...
9 تير 1391

هواخوری سبحان جون

سلام مهربونم ، سلام شیرین زبونم ، سلام دردت به جونم ناز دونه مامانی این روزا کلی واسه خودت کیف میکنی . چند روزه که بابایی درگیر امتحاناتش بود و چون نمی تونست طبق قرار همیشگی شما رو ببره پارک بنده قبول زحمت کردم و شما رو گذاشتم تو کالسکه و رفتیم هواخوری تو محوطه مجتمع و شما کلی ذوق میکردی و کلی دوست پیدا کردی واسه خودت . این داستان چهار روز پشت سر هم صبح و بعد از ظهر تکرار شد به طوریکه شما شرطی شدی و صبح که از خواب بیدار میشی میای بغل من و به در اشاره میکنی و با خونه بای بای میکنی که یعنی بریم بیرون!!! اما بلاخره امروز بابایی امتحانش رو داد و تموم شد و قراره بعدازظهر با بساط چایبریم پارک که حال و هوامون بعد از چند روز خونه نشینی ...
9 تير 1391

عاشق توام

عاشقتم عسلم عاشق لحظه هایی که از خواب بیدار میشی و بدون اینکه گریه کنی از اتاق میای بیرون . عاشق وقتیهایی که موهامو می کشی تا جیغ بزنم و کیف کنی . عاشق وقتایی که میخوای منو بترسونی و پیشی رو صدا میزنی یا میگی خوخوخو . عاشق لحظه هایی که شیر می خوای و دنبالم راه میفتی و با التماس میگی ماماماما . عاشق غر زدنات وقتی که خسته ای . عاشق لحظاتی که اتاقتو بهم میریزی و وقتی دعوات میکنم بهم می خندی . عاشق وقتایی که رو پاهات می ایستی و از این پیشرفت خودت کلی ذوق میکنی . عاشق وقتایی که میگی جیز . عاشق وقتایی که میای بغلم و میگی ددر . عاشق بای بای کردنت، دست زدنت ، دست دادنت ، سرسری کردنت ,ذوق ز...
9 تير 1391

اولین حمام مردونه

سلام به گلابتون ، ابرو کمون ، آرام جون دیروز یعنی روز دوشنبه بابایی در یک اقدام نمادین برای اولین بار هوس کرد با گل پسرش بره حموم و منم با اینکه به روی خودم نیاوردم اما کلی ذوق کردم . خلاصه شما بعد از لخت شدن به دنبال بابایی چهاردست و پا کنان رفتی تو حموم و من پشت در به بابایی اقدامات لازم رو گوشزد میکردم ؟!!! خلاصه بعد از یه ربع شما تمیز و سفید از حموم اومدی بیرون و بعد از حموم هم با خستگی تمام یه دو سه ساعتی خوابیدی . من از همینجا از بابایی بابت به حموم بردن شما و رفع زحمت کردن من از این بابت کمال تشکر را دارم ان شاالله بازم از این کارا بکنه بابایی جون گرمی بخش زندگیم نمی دونی وقتی دستمو می گیری و تاتی ...
9 تير 1391

سبحان عزیز مامان

سلام به ماه قشنگ آسمون زندگیم خوشگل من الهی فدات بشم که روز به روز بلاتر می شی بطوریکه بعضی اوقات کنترلت از دستم در میره و با ناراحتی سرت داد میکشم اما درست در زمانی که عذاب وجدان می گیرم و ناراحت میشم شما میخندی و خوشحالی میکنی و مامانی رو خجالت زده میکنی قربونت برم که به دل نمی گیری اون موقع است که دوست دارم بگیرمت بغلم و فشارت بدم چند روزه میخوام از دندونات عکس بگیرم اما مگه میذاری خلاصه کلا بی خیال شدم اما دیروز که رفتیم پارک بدون توجه به دندونات یه عکس مشتی ازت گرفتم که خوشبختانه دندونات هم توش دیده میشه و کلی از این بابت ذوق کردم این عکس شما رو تو دوازده ماهگیت نشون میده این رو میگن با یه تیر دو نشون زدن ...
9 تير 1391

سبحان عزیز مامان

سلام به ماه قشنگ آسمون زندگیم خوشگل من الهی فدات بشم که روز به روز بلاتر می شی بطوریکه بعضی اوقات کنترلت از دستم در میره و با ناراحتی سرت داد میکشم اما درست در زمانی که عذاب وجدان می گیرم و ناراحت میشم شما میخندی و خوشحالی میکنی و مامانی رو خجالت زده میکنی قربونت برم که به دل نمی گیری اون موقع است که دوست دارم بگیرمت بغلم و فشارت بدم چند روزه میخوام از دندونات عکس بگیرم اما مگه میذاری خلاصه کلا بی خیال شدم اما دیروز که رفتیم پارک بدون توجه به دندونات یه عکس مشتی ازت گرفتم که خوشبختانه دندونات هم توش دیده میشه و کلی از این بابت ذوق کردم این عکس شما رو تو دوازده ماهگیت نشون میده این رو میگن با یه تیر دو نشون زدن ...
9 تير 1391

عاشق توام

عاشقتم عسلم عاشق لحظه هایی که از خواب بیدار میشی و بدون اینکه گریه کنی از اتاق میای بیرون . عاشق وقتیهایی که موهامو می کشی تا جیغ بزنم و کیف کنی . عاشق وقتایی که میخوای منو بترسونی و پیشی رو صدا میزنی یا میگی خوخوخو . عاشق لحظه هایی که شیر می خوای و دنبالم راه میفتی و با التماس میگی ماماماما . عاشق غر زدنات وقتی که خسته ای . عاشق لحظاتی که اتاقتو بهم میریزی و وقتی دعوات میکنم بهم می خندی . عاشق وقتایی که رو پاهات می ایستی و از این پیشرفت خودت کلی ذوق میکنی . عاشق وقتایی که میگی جیز . عاشق وقتایی که میای بغلم و میگی ددر . عاشق بای بای کردنت ، دست زدنت ، دست دادنت ، سرسری کردنت , &nb...
1 تير 1391

هواخوری سبحان جون

سلام مهربونم ، سلام شیرین زبونم ، سلام دردت به جونم ناز دونه مامانی این روزا کلی واسه خودت کیف میکنی . چند روزه که بابایی درگیر امتحاناتش بود و چون نمی تونست طبق قرار همیشگی شما رو ببره پارک بنده قبول زحمت کردم و شما رو گذاشتم تو کالسکه و رفتیم هواخوری تو محوطه مجتمع و شما کلی ذوق میکردی و کلی دوست پیدا کردی واسه خودت . این داستان چهار روز پشت سر هم صبح و بعد از ظهر تکرار شد به طوریکه شما شرطی شدی و صبح که از خواب بیدار میشی میای بغل من و به در اشاره میکنی و با خونه بای بای میکنی که یعنی بریم بیرون!!! اما بلاخره امروز بابایی امتحانش رو داد و تموم شد و قراره بعدازظهر با بساط چای بریم پارک که حال و هوامون بعد از چند روز خونه نش...
31 خرداد 1391

اولین حمام مردونه

سلام به گلابتون ، ابرو کمون ، آرام جون دیروز یعنی روز دوشنبه بابایی در یک اقدام نمادین برای اولین بار هوس کرد با گل پسرش بره حموم و منم با اینکه به روی خودم نیاوردم اما کلی ذوق کردم . خلاصه شما بعد از لخت شدن به دنبال بابایی چهاردست و پا کنان رفتی تو حموم و من پشت در به بابایی اقدامات لازم رو گوشزد میکردم ؟!!! خلاصه بعد از یه ربع شما تمیز و سفید از حموم اومدی بیرون و بعد از حموم هم با خستگی تمام یه دو سه ساعتی خوابیدی . من از همینجا از بابایی بابت به حموم بردن شما و رفع زحمت کردن من از این بابت کمال تشکر را دارم ان شاالله بازم از این کارا بکنه بابایی جون   گرمی بخش زندگیم نمی دونی وقتی دستمو می گیری و تاتی...
30 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد